همه دورانی که داشتم بزرگ می شدم مرا خجالتی، درونگرا، مضطرب، عصبی، عاطفی و حتی سرد می خواندند. عمیقا احساس می کردم کسی مرا درک نمی کند. باعث شد احساس کنم آسیب دیده و تنها هستم. به شدت احساس عصبانی بودن و وحشتزدگی می کردم، تا اینکه ٢٠ ساله شدم. در دنیایی که نیازمند عشق، درک شدن و معتبر شماردن احساساتم بودم، نه فقط در خلوت خود، بلکه در کالج و دانشگاه (و همین طور دنیای بیرون) همیشه در حالت انقباض بودم. من لورا کاراسینکی هستم، هنرمندم و بیش از هر چیز یک آدم بسیار حساس هستم.

پس بسیار حساس بودن چه معنایی دارد؟ آدم های بسیار حساس کهhspنیز خوانده می شوند، با سیستم عصبی خاصی به دنیا می آیند و پردازش عصبی خاصی دارند. ما متوجه محرکاتی می شویم که دیگران حتی از آن مطلع نیز نمی شوند. سروصدا، نورهای شدید، ازدحام جمعیت، برنامه های کاری فشرده، همگی ما را بیش برانگیخته می سازند. ما به شدت تحت تاثیر هنر، موسیقی و زیبایی و انرژی های زیبا قرار می گیریم. بیشتر روزها حالمان خوب است، ولی بعضی روزها احساس خستگی و واماندگی می کنیم.

مثلا بعد از یک ماه که به خانه بازگشتم، متوجه شدم که هم خانه ای من میهمانی داشته که با سگ به خانه مان آمده بود. لامپ حمام هم عوض شده بود، اینها را همخانه ام نگفت، خودم فهمیدم.

بهhspها برچسب های زیادی مثل عصبی یا ‘خیلی حساس’ زده می شود. اما موضوع فراتر از این حرف هاست. ما از دنیایی که در آن زندگی می کنیم، اطلاعات بیشتری دستگیرمان می شود. برخی نه فقط متوجه نکات بیشتری می شویم ، بلکه قدرت این را داریم که این موارد را با تجارب و دانشی که از گذشته داریم ، ترکیب کنیم. ما ترکیب کننده های خوبی هستیم، که باعث می شود، نکاتی را متوجه شویم، بی آنکه حتی بدانیم چگونه متوجه این نکات شده ایم. شهودمان این گونه است.hspها توانایی های زیادی برای پیشکش کردن دارند. کنجکاو و خلاق هستند و این همان نکته ای است که باید متوجهش شویم. در همه جوامع و محیط های کاری، معلم ها، هنرمندان، ناصحین، مشاوران و موسیقی دان هاhspهستند.

چرا دارم اینها را به شما می گویم؟ چون لطیف و در عین حال قوی بودن، ترکیبی است که فقط عده کمی به آن دست یازدیده اند، و من هر روز برای دست یازیدن به چنین مرحله ای از استادی تمرین و تلاش می کنم. به عنوان زنی جوان و مستقل پنج سال پیش مرکز خلاقیت هنری خود را تاسیس کردم. فقط بیست سالم بود و واقعا از این که همه چیز سریع پیش رفت، تحت فشار قرار گرفتم.

داستان من از این قرار است :حتی اگر هزار بچه بودند، باز هم مرا پیدا می کردید که گوشه ای نشسته ام، با کلی کاغذ و مجله دور وبرم و می توانستم ساعت ها مشغول نقاشی کردن و طراحی باشم. وقتی از مادرم خواستم تا در جمله ای کودکی مرا توصیف کند، گفت :”همیشه بچه آرام و ساکتی بودی، و البته یک کم عجیب و غریب.” (مرسی مامان!)

امروز می خواهم از نشانه های متفاوت بودن خود بگویم. من از خانه کار می کنم. برای خودم حاشیه ای ساخته ام. استودیوی کوچکی در آپارتمان خود درست کرده ام که از همان جا کار می کنم. جای دلنشین و آرامی است. ترجیح می دهم به تنهایی کار کنم، چون گروه های کاری بزرگ باعث بیش برانگیختگی ام می شوند. اما یک مرکز خلاقیت لازم است تا حدی با دیگران در ارتباط باشد. هشت همکار دارم که ترکیب خوبی با هم داریم، گرچه به ندرت یکدیگر را می بینیم. می خواهم به شما شیوه تبدیل حساس بودن به نقطه قوت را یاد دهم و این که چگونه در یک محیط کاری از آن استفاده بهینه کنید.

ابتدا اینکه از قوه همدلی خود استفاده کنید : اول اینکه دیگری و احساساتی که دارد را درک کنید. چون ما آدم های بسیار حساس، احتیاجات دیگران را حتی قبل از این که خودشان بدانند، درک می کنیم، اساسا دوست داریم که مایه خوشحالی دیگران شویم،اما روی دیگر سکه همدلی این است که مثلا من نمی توانم اخبار را بخوانم یا فیلم های خشن را ببینم، چون به شدت حالم بد می شود.

رویاهایی واضح می بینیم 

گاهی رویایی می بینیم و این رویا یک روز تمام ذهنم را به خود مشغول می سازد. از خواب که بیدار می شوم گیجم و نمی دانم که اصلا خواب بودم یا بیدار. به همین دلیل انتخاب می کنم که چه کسی وارد فضای ذهنی ام بشود و چه کسی نه. چون آدم هایی که وارد زندگی روزمره ام می شوند، زندگی نیمه خودآگاه و ناخودآگاه مرا به شدت تحت تاثیر قرار می دهند. این موضوع شامل حال مراجعین نیز می شود. قبل از این که کسی را به عنوان شاگرد انتخاب کرده و کار با وی را شروع کنم، با وی مصاحبه می کنم تا ببینم آیا انرژی هایمان با هم جور در می آید یا نه. همواره شهود هایم بهترین نقاط قوت من بوده اند، چون می توانم به کمک آن ها متوجه مشکلات بالقوه ای شوم که ممکن است رخ دهند. یاد گرفته ام به معده ام اعتماد کنم، چون هروقت در جایی و جلسه ای بوده ام که در آن احساس ناخوشایندی کرده ام، بعدش معده ام درد می گیرد. به این ترتیب به ندرت با چنین کسانی قرارداد می بندم.

استراحت موضوعی کلیدی است.

در هفته فقط دو روز جلسه کاری دارم. در نتیجه هیجانات و انرژی های دیگران مایه فرسایش من نخواهد شد. این کار آزادی فراوانی نصیبم می کند. اگر مثل من آدم بسیار حساسی باشید، ف اهم کردن اوقات استراحت و وقتی را صرف خود کردن امری حیاتی است. همان طور که النا هدریک ارهوف در برنامه تد تاک ۲۰۱۶ بر اساس کتاب های الین آرون به قدرت های بی نظیر بسیار حساس بودن اشاره کرد، این ویژگی در هر جمعیتی از حیوانات تا آدم ها وجود دارد. نتیجه عملی وجود این ویژگی، فوایدی حیاتی داشته و هر زمان که توجه داشتن حیاتی ست، می توانید آن را در گونه بسیار حساس ها بیابید.

اما بسیار حساس بودن دلیلی بر درونگرا بودنتان نیست

۳۰ درصد از بسیار حساس ها برونگرا هستند، یا مثل من گرایش به برونگرایی دارند. عاشق اینم که دوروبرم از آدم های خوب پرباشد، میهمانی شام ترتیب داده و یا به گردش برویم. ضمنا از به اشتراک گذاشتن ایده ها بین خود لذت میبرم. اما وقتی پای کار به میل آید، عاشق اینم که بهترین کاری که از دستم بر می آید را انجام دهم. اگر متوجه این نکته باشیم که از هر ۵ نفر یکی بسیار حساس است، می توانیم فضای کاری درست کنیم که هردو طرف ماجرا از آن لذت ببرند.

چراhspها می توانند رهبران خوبی شوند؟ چون متوجه همه چیز می شوند. گاهی غرق در هیجانات و یا انتقادهای دیگزان می شویم. آنچه کمک زیادی به من کرده، این است که فهمیده ام فقط زمانی می توانم به دیگران کمک کنم که اول به خودم کمک کنم. یاد گرفته ام که خوشحالی و آرزوهایم به دیگران وابسته نیستند. اهمیت قائل شدن برای قضاوت ها و یا تقاضاهای دیگران، زمانی که خواب کافی نداشته باشم و مدام بله گفتن به دیگران باعث شکست و حال بد خودم شده است، در نتیجه یاد گرفته ام که طبق برنامه خود پیش رفته و در محیط کاری خود بمانم

استراحت کنید. 

به خودم اجازه می دهم روزانه ده تا دوازده ساعت بخوابم، در نتیجه معمولا ساعت ١١ صبح کارم را شروع می کنم و سعی می کنم تا قبل از ساعت ٧ شب کارم را تمام کنم. شاید از این موضوع متعجب شوید، اما به عنوان یک آدم بسیار حساس به این میزان از خواب و استراحت نیاز دارم تا افکار و عواطف را تبیین کنم. بدون خواب کافی نمی توانم عملکرد درستی داشته باشم. وقتی به دوران تحصیل خود فکر می کنم، یادم می آید که همیشه در مدرسه و راه بازگشت به خانه خسته بودم. همه نشانه هایی از بیش برانگیختگی من بود. حالا یاد گرفته ام که وقتی اوضاع به هم می ریزد بروم و چرتی بزنم.

در ثانی ممکن است به خاطر کار و ایده هایی که به سرتان میزند، مخصوصاً اگر مثل من کار خلاقه ای دارید، دچار هیجان زدگی شوید. همین می تواند باعث خطر برایتان شود. برای بیشتر آدم های بسیار حساس خطرجویی، خطرجویی محسوب نمی شود. ممکن است از دید دیگران بسیار با شهامت و با انگیزه به نظر برسیم. این احتمال نیز وجود دارد که توسط کسانی که متوجه هیجانات درونیhspها نمی شوند، برچسب معتاد به کار بخوریم. اما به نظر من که کار نوعی بازی است. هرچه را که می شنوم، لمس می کنم، می بینم ودرباره اش رویاپردازی می کنم، مایه الهام بخشی من گردیده و به من انگیزه می دهد.

وقتی به مراجعینم روراست می گویم که قبل از این که از خواب بیدار شوم، نمی توانند با من تماسی بگیرند، اول می خندند. یاد گرفته ام که نیازهایی انسانی خود را با دیگران در میان بگذارم، چون می دانم سیستم عصبی من به زور تغییر نمی کند.

کشف بسیار حساس بودنتان همچون سفری معنوی ست. باعث می شود درک عمیق تری از که بودن خود بیابید. ما در فرهنگی زندگی می کنیم که برای مادیات بیش از معنویات ارزش قائل می شوند. در نتیجه اگر برای بسیار حساس بودن خود ارزش قائل نباشید، نمی توانید دیگران را نیز نسبت به آن آگاه سازید.

و بالاخره اینکه، آرزو می کنم تمامhspها قدر و ارزش خود را بدانند، تا بتوانیم از عملکرد بهتری در محیط خود برخوردار شویم. ما بسیار حساس هستیم، ما واقعیت داریم و همین است اقتدار ما.

متشکرم

نویسنده : لورا کاراسینسکی

مترجم : مینو پرنیانی