۱۷ سال بود که ندیده بودمش، وقتی نابینا شد، خانواده‌اش نگران بودند که پس نمی‌تواند همسری اختیار کند.

درس خواند و کارکرد و مهاجرت کرد، به جان خرید همهٔ مصائب را تا معلم شود. قبل از اینکه چشمم به دیدارش روشن شود ایمیل همسر عزیزش به دستم رسید.

با عشق فراااوان نوشته بود هر آنچه را که همسرش دوست داشت و هرآنچه را که خاطرش را مکدر می‌کرد.

نوشت:

«دم کردن قهوه وظیفهٔ منه دوست داره قهوه‌اش به روشی که میگم درست بشه … شب‌ها گاهی خوب‌نمیخوابه اگر از رنگ سبز یا آبی برای پتوش استفاده کنید خواب بهتری داره (با اینکه نابیناست ولی این فرکانس رنگ آرامش میکنه)

اگر شب‌پیشت موند دوست داره مستقل حرکت‌کنه توی خونه. وسایلی که ممکنه منجر به آسیب بشه، توی مسیر رفت و آمدش نباشه، لطفاً از لیوان پلاستیکی یا نشکن برای آب استفاده کن‌که اگر افتاد موجب زخمی شدنش نشه.

عزیز من موسیقی کلاسیک دوست داره ترجیحاً بی کلام.

جای تمام وسایل خونه را به سرعت یاد میگیره اما نقاط پرخطر را مثل پله، تراس، در ورودی، بالابر و… به اون نشان بده.

رنگ و فضای خانه را اگرتوصیف کنی احساس راحتی بیشتری میکنه. اگر گاهی دستش رو نوازش کنی لبخند میزنه.

در محیط بیرون از خانه به شدت مستقل و پرجنب و جوش حرکت‌میکنه. فقط موانع را و فاصلهٔ تقریبی را برایش توضیح بده. از گم شدن میترسه و صداهای بلند باعث میشه گوش نازنینش اذیت بشه.

فضای سبز و گل‌و گیاه رو دوست داره اگر باغچه داری میتونی باهاش گلکاری‌کنی. اجازه بده برات چای بریزه یا غذا درست کنه یا میوه پوست بکنه. لذت عمیقی میبره از تهیهٔ خوراکی برای دیگران و ….. »

مشتاقانه می‌خواندم متن را و از ته دلم برای دوستم خوشحال بودم.

مردی که هیچ وقت ندیده بودمش، و خب ایرانی هم نبود، به من در ایمیلی زیبا آموزش داد که چطور از دوستم مراقبت کنم بدون اینکه احساس بدی پیدا کند.

نه فقط من بلکه تمامی اعضای خانواده‌اش از این ایمیل‌ها دریافت کرده بودند. چقدر خوشحال بودم برایش و غمگین برای شهری که به هیچ وجه برای شهروندان دارای معلولیت خود پذیرا نیست.

با هم رفتیم پیاده روی و تمام وقت من درحال هشدار دادن برای تیربرق، چاله، پله، نرده، موتور سوار توی پیاده رو، دوچرخه سوار بدون زنگ، ماشین‌هایی که توی پیاده رو پارک کرده بودند، پیاده روهای مسدود با شن و ماسه و میلگرد و آهن و … بود.

به من گفت هر کدام از ما برای درک دنیای پیرامونمون روش خاصی داریم. اما نبود یکی از پنج حس مهم باعث میشه از حواس دیگرمون بیشتر استفاده کنیم و او از حس لامسه، بویایی و شنوایی استفاده زیادی می‌کرد. برای درک جنس و بافت هر چیز و پیدا کردن موانع و مسیر به حس لامسه متکی است.

صداهای محیط را به دقت گوش می‌داد و برای دریافت طول و عرض و عمق از آن استفاده می‌کرد. مغازه‌ها را برای اینکه بداند چه می‌فروشند بو می‌کرد و ازم می‌پرسید و همیشه هم درست بود.

یادم داد که بقیهٔ حواسم را دست کم نگیرم. که جقدر بوی تنهٔ درخت خاص است. چه قدر چمن مرطوب و سیخ سیخی و خوش بوست.

یاد گرفتم یه کمی هرچه قدر کوتاه، با کفش او راه برم و دنیا را از زاویه درک او لمس کنم.